تبليغاتX
دوزخ اما سرد

مرا دریاب با یک قطره لبخند

سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385

بعضی متن ها رو که آدم می خونه یه جورایی به دلش می شینه. از خوندنش لذت می بره. متن زیر جزو اون دسته ست.

«با سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز

خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد

نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست

شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید

معجزاتی بکند، حال من خوب شود

بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من حلالیت بسیار، که باید طلبم

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب

راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام

قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست 

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست

و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز

بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت...»

ادامه اش هم بخونین! 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

دعا

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385

وقتی دعا میکنی از خدا چی می خوای؟

 این دنیا مگه محل گذر نیست؟ مگه نه اینکه اومدیم اینجا تا امتحان بشیم؟ معلوم بشه که تا ابد چه جوری باید زندگی کنیم تو دنیای باقی؟

 بعضی وقتا یادم می ره که رفتنیم! (رفتنی شاید یه کلمه بیخودی باشه واسه این جملم ولی چون جایگزینی براش پیدا نکردم نوشتمش) منظورم اینه که زندگی موقتیم قراره تموم شه، چیکارا باید بکنم که خدامو راضی کنه؟ ما همیشه در تلاشیم کاری بکنیم که خودمون راضی بشیم ولی افسوس که همه در اشتباهیم. خودمون کیلویی چند؟!

  انسان یه موجود ضعیف و بی ارادست که اگه خدا بهش میدون نمی داد هیچی نبود، هیچی.  حالا که خدا خواسته بهمون اراده بده که هر کاری دلمون می خواد بکنیم چرا ازش درست استفاده نکنیم؟

 بعضی از ما آدما ظرفیت آدم بودنو نداریم. باور کنید راست می گم. شاید اگه حیوونی، گیاهی، چیزی بودیم بهتر می تونستیم از عهده شکرش بر بیاییم. ما آدما فکر می کنیم آفریده شدیم که همه چیز رو بدست بیاریم، بیشتر از همه داشته باشیم، بهترین چیزا مال ما باشه، اصلاً حتی اگه دنیارو هم به ما بدن بازم راضی نمی شیم، در حالی که نه دنیا و نه محتویاتش هیچ کدوم مال ما نیست، اینا فقط امانت تو دست ماست که بعد از تموم شدن موعد مقرر باید پسش بدیم. مهم اینه که چه جوری از اون داشته هامون استفاده کردیم. عین مدرسه بهمون نمره می دن. کی بیست می شه، خدا میدونه!

وقتی دعا می کنیم، نگیم اینو بده اونو بده، بگیم هر چی دلت می خواد بده، هر کاری که مصلحته بکن، تو هر راهی که صلاحه ببر.

اون بهتر می تونه واسمون تصمیم بگیره، اگه اون مارو نمی آفرید ما الان نبودیم.

 یادمون نره که همه چیمون از اونه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

آرزوهای بر باد رفته

شنبه بیست و چهارم تیر 1385

با هزار تا آرزو داشتن می رفتن گردش. نمی دونم یکهو چی شد که ماشین از جلو شروع کرد به سوختن!

 آتیش داشت زیاد می شد. همگی پیاده شدن. مرد بیچاره داشت سکته می کرد. ماشینش داشت جلوی چشماش دود می شد می رفت هوا.

صحنه ی وحشتناکی بود. مرد بدبخت یه پتو گرفته بود دستش می خواست آتیشو خاموش کنه. مگه میشد؟!

هیچکدوم از ماشینایی که نگه داشته بودن کپسول (به اصطلاح خودشون) آتش خفه کن نداشتن.

بدتر از همه اینکه توی یه شهر نزدیک اونجا، جایی به اسم آتش نشانی وجود نداشت!

تازه بعد از یک ساعت که ما از اونجا رد شدیم یه ماشین آتش نشانی از 45 کیلومتری داشت می رفت که خاموشش کنه!

 ولی من فکر می کنم تا اون برسه آتیش رسیده به باکه ماشینو BOOM!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

لحظه های الوداع...

شنبه بیست و چهارم تیر 1385

روز اول که رفتم اونجا، جز من هیشکی تو اون اتاق نبود. یکی یکی افرادی که باید یکسال باهاشون زندگی می کردم اومدن، هشت نفر شدیم، هر کی با یه لهجه، هر کی با یه اخلاق، دوتاشون آبجی بودن، مال زنجان، یکیشون اسلامشهر، اون یکی میاندوآب، دوتاشون ارومیه و بالاخره یه مرندی.

همه ورودی جدید بودیم. اولش همه مثل هم بودن، ولی کم کم هر کی یه جوری شد، یه جورایی مثل خودش. یه ترم با هم بودیم، روزها و شبها، تو خوشیا و ناخوشیا، از دلخوری یکی همه غمگین می شدیم، از خوشحالیش خوشحال.

در کنار اینا شانزده نفر دیگه تو اون سوئیت بودن. این سه اتاق خوشی داشتن، درگیری داشتن، ... . خلاصه روزگاری بود واسه خودش.

همه جور حرفی شنیدیم، خیلی چیزا دیدیم. زندگی دور از خانواده، تنها میون اون همه آدم عالمی داشت، دلتنگی، بی کسی و ... ! یه ترم که تموم شد بعضی ها انتقالی گرفتن، یه عده ورودی بهمن اومدن.

10 ماه اونجوری زندگی کردیم به هم عادت کردیم. حالا دونه دونه بچه ها داشتن می رفتن. یکی که می رفت همه گریشون می گرفت. یکی یکی رفتن. اتاق شد عین روز اولش. چاره ای جز رفتن نبود. هر شروعی یه پایانی داره مثل خودِ خود زندگی!

مهم اینه که ما تو این مدتی که گذشت چه جور آدمی بودیم.

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

                                                     هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود   

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

از مزایای کنکور دانشگاه آزاد!!!

جمعه شانزدهم تیر 1385

امروز یه خبری شنیدم که در جا خشکم زد. دوست یکی از آشناهامون دیروز رفته بود تبریز واسه کنکور دانشگاه آزاد، مسلماً یه دختر ۱۹،۱۸ ساله نمیتونه از اردبیل تا تبریز تنها بره. پس با مامان باباش راه میافتن میرن، دختره میره سر جلسه کنکور، مامان باباشم میرن تو شهر یه دوری بزنن تا امتحان اون تموم شه. در عرض همون چند ساعت تصادف میکنن و مامانش فوت میشه! حالا بعدشو تصور کنین که دختره با چه ذوقی از سر جلسه میاد بیرون و ...!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

هدف

چهارشنبه چهاردهم تیر 1385

هدف چیز خوبیه آدم داشته باشه! ولی رسیدن به هدف کار آسونی نیست. هر کسی تو زندگیش اهداف خاص خودشو داره، به هر حال هدف هر کی برای خودش مهم و مقدسه، ما با اونش کاری نداریم! مسئله رسیدن به هدفه، به نظر من آدم برای رسیدن به هدفش باید خیلی تلاش کنه، تا حتماً بهش برسه، به هر قیمتی که شده! نظر شما چیه؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

گل قرن

دوشنبه دوازدهم تیر 1385

تا حالا دیدین گیاهی که بعد از صد سال گل بده؟! منم ندیدم، ولی شنیدم! آگاو یا گل قرن اینجوریه، یه گیاهه که باید صد سال صبر کنی تا گلشو ببینی. (که احتمالاٌ عمرت کفافِ این همه سالو نده! پس احتمال داره هیچوقت گلشو نبینی!) به هر حال اون زندگیشو می کنه، بزرگ می شه، گل می ده، بعدشم می میره.آگاو

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

کنکور

پنجشنبه هشتم تیر 1385
بازم وقتشه! استرسها شروع شده٬ همه نگران سرنوشتشونن٬ هنوز نمی دونن مشکلات بعد از اون شروع می شه. ولی تجربش بد چیزی نیست.

به امید موفقیت همه کنکوریها. (مام توش!)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

بی چاره گی!

سه شنبه ششم تیر 1385
سر کلاف که پیدا نمی شه هیچی٬ خودتم تو زندگی گم می شی! عجب گیری کردیما تو این زندگی!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

زندگی

دوشنبه پنجم تیر 1385

«زندگی رو هر جور بگیری همونجور می گذره»

 

ولی بعضی وقتا ریسمونش از دست آدم در می ره، پس بگردیم دنبال سر کلاف!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

دیباچه

یکشنبه چهارم تیر 1385
آن روزها رفتند

                     آن روزهای خوب

                                             آن روزهای سالم سرشار

                                                                                  آن آسمان های پر از پولک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  |