تبليغاتX
دوزخ اما سرد

دلتنگی

جمعه بیست و هفتم مرداد 1385
با اینکه از یکسالی که گذشت خاطره خوشی ندارم ولی دلم واسه بچه های خوابگاه تنگ شده!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

روز پدر

دوشنبه شانزدهم مرداد 1385

فردا روز پدره. همه دارن واسه باباهاشون کادو می خرن. منم خریدم. ولی یه غمی تو دلمه! اونایی که بابا ندارن الان خیلی غصه دارن. یه چیزیشون کمه. غم تو دلاشونه. اصلاً نمی تونم خوشحال باشم وقتی یاد اونا می افتم!

حسه بدی دارم! تا یاد فردا می افتم حالم می گیره. داغونم کرده این غصه!

ولی همیشه یکی اون بالا هست که بابای همه ست. یکی که هیچوقت تنهات نمی ذاره.

میلاد حضرت علی (ع) را به همتون تبریک می گم. عیدتون مبارک!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

دزد و پلیس

جمعه ششم مرداد 1385

امروز با یه صحنه ای مواجه شدم که گفتنش خالی از لطف نیست.

یه پلیس با موتورش دو نفررو دنبال کرده بود. یکیشون فرار کرد، اون یکی هم در حال فرار بود که آقا پلیسه بهش رسید.

مرده هیکلی بود، لباس مشکی تنش بود با پوست و موی سیاه (سیا سوخته!).

تا پلیسه گرفتش داد زد: من دیوونم، روانی ام، کاری نکردم، واسه چی گرفتی منو؟

 پلیسه گفت: اگه دیوونه ای واسه چی فرار می کردی؟ واسه چی با اون سارق حرفه ای می گشتی؟!

بالاخره بعد از کلی جر و بحث آقا پلیسه این آقا دزدرو(!) گرفت و با دستبند بستش به لوله گاز(!) و با کلانتری تماس گرفت تا ماشین بفرستن.

 چند نفر هم ریختن سر آقا پلیسه که به چه جرمی اونو گرفتی؟ می زنیمت شل و پلت می کنیم! اونم گفت بزار برم لباسمو عوض کنم بیام دعوا کنیم!

خلاصه ماشین کلانتری که یه سرباز رانندش بود و بس سر رسید و آقا دزدرو سوار کرد و برد! این وسط موضوع جالب خانمی که از دست آقا پلیسه شاکی بود می گفت کم مونده بود با موتورش بزنه به من، هفت تا پسر دارم، به خدا میریختن سرش تیکه پارش می کردن!

یاد دوست پلیسمون افتادم، آقا میثم. واقعاً که کارشون خیلی سخته.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  |