دانشگاه اونجوری که باید نمی چسبه. هیچی شبیه به پارسال نیست. انگار که همه بچچن! شایدم من خیلی بزرگ شدم. غربت با اینکه تحملش سخت بود ولی شیرین بود. شیرینیشو الان که اونجا نیستم حس می کنم.
امسال که تو شهر خودمونم کلاسا خستم می کنه. هیشکی همزبونه من نمی شه.
نرسیده استادا سمینار می خوان. محیط زیست باهام کنار نمیاد. کم کم داشت از گیاهپزشکی خوشم میومد که رهاش کردم! تقصیر من نبود که! شرایط اینجوری خواست.
بیشتر از همه دلم واسه دوستام تنگ شده. هم اتاقیام. سحرای ماه رمضون پارسال چه عالمی داشت تو خوابگاه. افطاری می کردیم دور هم هشت نفری! با اینکه جا نمی شد سفرمونو کامل پهن کنیم ولی حال می کردیم دور هم. اتاقمون ۳در ۳ بود ۸تام تخت توش چپونده بودن! آخ که یادش بخیر.
حالا باید با بچه های تازه از مدرسه در اومده سر یه کلاس بشینم. خیالی نیست میشینم تا ببینم چی پیش میاد.
خدا عاقبت همرو بخیر کنه مام توش.