تبليغاتX
دوزخ اما سرد

باز پایانی دیگر است!

یکشنبه سی ام مهر 1385

هر اومدنی یه رفتنی داره. مثل خیلی از اومدنا و رفتنا. از کوچیکاش که بخوام مثال بزنم، مثل شروعه یه وبلاگ و خاتِمَش! یکی از دوستای خوبمون امروز خداحافظی کرد با وبلاگش! یه کم غم انگیز بود!

بعدش همین ماه رمضون که داره تموم می شه. با اینکه خیلی اذیت شدم ولی از رفتنش غصم میگیره.

بزرگترینش رفتنه عزیزانه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

...

شنبه بیست و دوم مهر 1385

                دست در دامن مولا زد در       

                                                           که علی بگذر و از ما مگذر

مولا علی (ع)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

موضوع: دانشگاه!

شنبه پانزدهم مهر 1385

دانشگاه اینجا با اونجا خیلی فرق داره. می گن اینجا مرکز استانه اونجا شهرستان بود. اونجا مجبور بودیم چادر سر کنیم(!) اینجا اجباری در کار نیست. کتابخونه اونجا واسه عضویت پول می گرفت. کتابخونه اینجا مفتکیه! ...

خلاصه همه چیه اینجا با همه چیه اونجا فرق داره.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

دانشگاهم بود دانشگاهای قدیم!

سه شنبه یازدهم مهر 1385

دانشگاه اونجوری که باید نمی چسبه. هیچی شبیه به پارسال نیست. انگار که همه بچچن! شایدم من خیلی بزرگ شدم. غربت با اینکه تحملش سخت بود ولی شیرین بود. شیرینیشو الان که اونجا نیستم حس می کنم.

امسال که تو شهر خودمونم کلاسا خستم می کنه. هیشکی همزبونه من نمی شه.

نرسیده استادا سمینار می خوان. محیط زیست باهام کنار نمیاد. کم کم داشت از گیاهپزشکی خوشم میومد که رهاش کردم! تقصیر من نبود که! شرایط اینجوری خواست.

بیشتر از همه دلم واسه دوستام تنگ شده. هم اتاقیام. سحرای ماه رمضون پارسال چه عالمی داشت تو خوابگاه. افطاری می کردیم دور هم هشت نفری! با اینکه جا نمی شد سفرمونو کامل پهن کنیم ولی حال می کردیم دور هم. اتاقمون ۳در ۳ بود ۸تام تخت توش چپونده بودن! آخ که یادش بخیر.

حالا باید با بچه های تازه از مدرسه در اومده سر یه کلاس بشینم. خیالی نیست میشینم تا ببینم چی پیش میاد.

خدا عاقبت همرو بخیر کنه مام توش.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  |