تبليغاتX
دوزخ اما سرد

ترمینال

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

 داستان کوتاه

 

ـ ترميناله آقا ؟!

ـ نه دروازه‌ست.

هر چي دست تكان مي‌دهم، هيچكدام نگه نمي‌دارند. لنگ ظهر است. آفتاب درست وسط سرم مي‌خورد.

ميگرن لعنتي دارد شروع مي‌شود. يك اتوبوس.

ـ ترميناله؟

ـ نه خانم دروازه‌ست.

براي خلاصي از آفتاب به ناچار سوار مي‌شوم. رديف چهارم كنار يك پيرزن مي‌نشينم. جلوتر چند زن پياده مي‌شوند. ناگهان از پشت سرشان صدايي مي‌آيد.

ـ پول داري به من بدي؟!

يك زن است كه كنارش يك مرد نشسته است. مرد زن را مي‌زند و به خانمها مي‌گويد:

ـ ببخشيد، مريضه، نمي‌فهمه چي مي‌گه!

اتوبوس دوباره راه مي‌افتد. صداي زن مي‌آيد:

ـ سكينه بُدو

مرده مي‌زند بهش، كه ساكت شود.

بعد از چند دقيقه:

ـ «آهاي كمك!»

و پشت سرهم:

ـ سكينه بيا، رقيه بيا، آق بابا بدو نذار!

ـ يك روسري رنگي و پشمي سرش است. با يك ژاكت تنش و يك چادر گل گلي به دور كمرش. سن و سال زيادي ندارد. به نظر مي‌رسد زن و شوهر هستند. هرازگاهي بلند بلند چيزهايي مي‌گويد.

پيرزن كناري من تا صدايي از او مي‌شنود رويش را برمي‌گرداند به طرفش، نگاهش مي‌كند. برمي‌گردد به طرف پنجره، بيرون را تماشا مي‌كند. نفس عميقي مي‌كشد و «اي خدا!»

شروع به خواندن مي‌كند:

ـ «آپاردي سِللر ساراني، بيراوجابويلي بالاني »

مردِ كناريش عصباني شده. دعوايش مي‌كند. كمي ساكت مي‌شود. فقط دو سه تا دندان توي دهانش است. با قيافه‌اي كه معلوم است وقتي سالم بوده خوشگل بوده.

از پشت اتوبوس صداي مرغ وخروس مي‌آيد.

زن مي‌گويد:

ـ مي‌دونم كه داري منو مي‌بري آمپول بزنن، من نمي‌يام.

مقاومت مي‌كند.

مرد يك چيزي در گوشش مي‌گويد. زن آرام مي‌شود.

روسري از سرش افتاده، موهاي كوتاهي دارد. هيچكس نگاهش نمي‌كند. از صندلي جلويي آويزان شده. مرد خوابش برده است.

داخل تونل مي‌شويم. داد مي‌زند:

ـ آهاي چراغارو خاموش نكن.

راننده و شاگردش مي‌خندند.

زل زده بيرون را تماشا مي‌كند.

وقتي بيرون را نگاه مي‌كنم غرق روياهايم مي‌شوم. ياد گرفتاريهايم مي‌افتم، امتحان هفته بعد، جوابي كه بايد سركار بدهم، ياد حرفهاي  دوستهايم در خوابگاه، انتقالي ترم بعد و !

هواي اتوبوس اصلاً خوب نيست. حالم خيلي بد است. سردرد دارم. راننده پخش را روشن مي‌كند.  بعد فوري خاموش مي‌كند. تند و تند سبقت مي‌گيرد.

زن دست مي‌كشد به موهايش؛ زير لب چيزهايي مي‌گويد فقط اين را مي‌شنوم:

ـ اعظم

بطري آب را سر مي‌كشد، تكيه داده به صندلي جلويي و دو دستي صندلي را بغل كرده است.

پيرزن كناريم خوابيده است.

روسريش را در مي‌آورد به موهايش دست مي‌كشد. مرتبشان مي‌كند. دوباره روسري را سر مي‌كند و مي‌آورد از بالاي سرش گره مي‌زند. مرد كناريش همچنان خواب است صدايش مي‌زند. بيدار نمي‌شود. يك النگوي نقره پهن به دست چپش دارد.

راننده نگه داشته:

ـ «قره چيمن قالان اولماسين»

زن مي‌گويد:

ـ «بيز قره چيمنوخ»

مرد از خواب مي‌پرد، ساكتش مي‌كند. زيرلب با خود حرف مي‌زند. آقاي جلويي برمي‌گردد و با تعجب نگاهش مي‌كند.

زن و مردي سوار مي‌شوند. روي صندلي، جلوي من مي‌نشينند. زن مي‌گويد:

ـ ساعت چنده؟

مردي كه تازه سوار شده ساعت را به او مي‌گويد.

زن برمي‌گردد به زني كه تازه سوار شده مي‌گويد:

ـ موهامو آنقدر كَندَن كه خرمن شده.

مرد ساكتش مي‌كند. به مرد مي‌گويد:

ـ سرمو آنقدر كوبيدي زمين درد مي‌كند.

از پشت صداي گاز زدن سيب مي‌آيد، واي كه چقدر حالم بد است.

برمي‌گردد و به من مي‌گويد:

ـ قلمتو بده ببينم.

هيچ عكس‌العملي نشان نمي‌دهم. مرد يكدفعه از جا مي‌پرد و دعوايش مي‌كند.

امامها را صدا مي‌زند. مي‌گويد:

ـ چي كار كنم خدا، چي كار كنم

پيرزن كناريم با قيافه‌اي مهربان كلوچه تعارف مي‌كند. نمي‌خورم. اصرار مي‌كند. مي‌گويم:

ـ «مرسي، من سرم درد مي‌كند، نمي‌توانم چيزي بخورم».

قانع مي‌شود به زن اشاره مي‌كند. مي‌گويد:

ـ بهش بدم؟

انگار كه منصرف مي‌شود. شروع به خوردن مي‌كند.

زن مدتي آرام است، دوباره حرف مي‌زند، مرد دعوايش مي‌كند. پيرزن كناريم به مرد مي‌گويد:

ـ كاري به كارش نداشته باش، اعصابش با خودش نيست.

زن شروع به حرف زدن با پيرزن مي‌كند.

مرد به پيرزن مي‌گويد:

ـ ادامه ندهيد، با او حرف نزنيد.

زن تند و تند مي‌گويد:

ـ منو مي‌زنن، اذيتم مي‌كنن، گرسنمه.

مرد آرامَـش مي‌كنــد. پــيرزن پيـش خودش مي‌گويد:

ـ حتماً يه كاريش كردين كه اينجوري شده بدبخت!

زن ساعتها ساكت مي‌شود زل مي‌زند به اين و آن.

رسيديم همه دارند پياده مي‌شوند. مرد خوابيده است، زن داد مي‌زند:

ـ پاشو علي، پاشو علي.

صدايش شبيه ضجه مي‌شود، فكر مي‌كند جا مانده‌اند. داد مي‌زند. مرد بيدار مي‌شود. هردوشان پياده مي‌شوند. زن چادرش را سركرده است. بطري آب را دستش گرفته است. مرد با راننده تاكسي چانه مي‌زند. ماشين حركت مي‌كند و من دور مي‌شوم. سوار تاكسي مي‌شوم كه بروم ترمينال.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

كل يوم محرم، و كل يوم عاشورا، و كل ارض كربلا

پنجشنبه پنجم بهمن 1385

در قبايل عرب همواره جنگ بود، اما مكه «زمين حرام» بود و سه ماه رجب، ذي‌القعده، ذي‌الحجه و محرم، «زمان حرام» ، يعني كه در آن جنگ حرام است. دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتاً تعطيل مي كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه "در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت"، سنت بود كه بر قبه خيمه فرمانده قبيله، پرچم سرخي بر مي افراشتند، تا دوستان، دشمنان و مردم، همه، بدانند كه: "جنگ پايان نيافته است".

آنها كه به كربلا مي روند، مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است.

اما مي بينند كه بر قبه آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتراز است.

بگذار اين "سال هاي حرام" بگذرد!

 

حسین وارث آدم

دکتر علی شریعتی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  |