تبليغاتX
دوزخ اما سرد

من!

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
آنقدر تجسم می کنم تا تحقق پیدا کند!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

بلا تکلیفی!

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
تازه داشتیم یه نفس راحت می کشیدیم که سر و کله اش پیدا شد! نمی دونم از کجا اومد؟ واسه چی اومد؟ اصلاً چی می خواد؟!

هر چی هست و هر کی هست، یه درگیری ذهنیه.

ذهن درگیر

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

همیشه قبل از آنکه فکرش را بکنی اتفاق می افتد و ناگهان هیچ اتفاقی نمی افتد!

سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386

(تیتر بی ارتباط با متن است!)

زندگی خیلی بزرگتر از آن است که در چند حرف بگنجد.

ما قادر به درک جزئی از زندگی که در گوشه ای از آن قرار داریم هستیم.

وسعت بی انتهایش خارج از ادراک ماست و این جزئی که متعلق به هر فردی است خود به ذرات بیشمار تقسیم بندی می شود. اعم از شادی ها، غم ها، ناخوشنودیها، لذتها و هزاران هزار ذرات دیگر.

ذات انسان اینگونه است:

وقتی اتفاق ناگواری برایش پیش بیاید آنقدر غمگین می شود که انگار دنیا روی سرش خراب شده است. (شاید هم ضربه آنقدر کاری بوده که تا مغز استخوانش فرو رفته است!)

هنگام شادی نیز اینگونه است، همه چیز را از آنِ خود می داند، انگار که هیچ غمی در عالم ندارد.

همیشه تعادل بین هر چیز توصیه شده. در این مورد نیز صادق است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

از دست این زمونه!

یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386
آمدم اما با کوله باری از غم و غصه! با دلی شکسته از نامرادیهای روزگار!

همچون ماهی بودم که بر خلاف جهت آب شنا می کرد. آنقدر به سنگها و صخره ها خوردم که از خستگی نای حرکت ندارم.

و چون رسم روزگار ضعیف کشی است خستگی من بهانه ای شد برای کوفتنم.

همچون ماهی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  |