تبليغاتX
دوزخ اما سرد

روح امیدواری

چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

صحن آروم و مقدس امامزاده صالح از جمله جاهاییکه اونجا عمیق و سبک می شم. حس امیدواری اونجاست که میاد سراغم. انگار اونه که فقط صدای منو می شنوه، حرفامو می فهمه و آرومم می کنه.

امروز که رفته بودم واسه درد دل، یه خانمی با چادر سفید اونجا بود که مدام دعا می کرد و صلوات می فرستاد.

اومد سراغ ما که نشسته بودیم کنار مرقد، تند و تند حرف میزد، "خدایا تا هفته بعد حاجت اینارو روا کن. فرزند سیدم.، نذر کنین. دعاتون می کنم. یه پولی بدین دستمو بکشم روش بدم به خودتون، برکتش زیاد میشه، پول میاد دستتون. نگفتین کی اینجام؟ چهارشنبه ها اینجا پیدام می کنین. حتماً حاجت می گیرین"

بهش می گفتن سید خانم، همه می شناختنش. واسه همه دعا می کرد. پاک و بی ریا بود. انگاری دلش دریا بود که درد این همه آدمو توش جا داده بود.

منم دعاش می کنم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

بدون شرح

شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
بدون شرح

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

چرا به فکر نیستیم؟

دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386

ترم تابستان جاری از بین کلاسهایی که می روم، معارف تنها کلاسی است که مرا از این زندگی خسته کننده و روزگار بی رحم و زرق و برق های الکی رها می کند.

البته صحبتهای شیرین استاد مضاف بر جذابیت موضوع است. وقتی با حرفهایش ما را از این دنیایی که به قول خودش قطاریست که از بدو تولد سوارش شده ایم جدا می کند حس خوبی به آدم دست می دهد، حس خوبِ رهایی.

می گوید این قطار روز به روز به رستاخیز نزدیکتر می شود. می گوید زندگی ابدی در انتظار ماست که دغدغه های این دنیای مادی را ندارد.

میگوید برزخ بدترین ِ عالمهاست، چون آنجا همه در انتظارند که جزو کدام دسته خواهند بود، حس بدِ انتظار آدم را کلافه می کند. ولی بهشت جای خوبیست. یک آرامش ابدی در انتظار بهشتیان است و دوزخ زشت و دردناک.

وقتی به این فکر می کنم که زندگی کنونیم مثل برق و باد تمام می شود و من تا چشم باز کنم می بینم هیچ کاری برای مقصدم نکرده ام هول بَرَم می دارد. وقتی آدمهایی را می بینم که اصلاً به فکر نیستند و مشغول این گذَرند ناراحتی سرتاپایم را فرا می گیرد.

خدای بزرگ را می بینم که به هر طریقی به ما کمک می کند تا راه درست را ببینیم ولی دریغ که هیچکس حواسش نیست، یا از خوشی از خود بیخودند یا تار بدبختی را به دور خود تنیده اند.

 

فَبایِ آلاءِ رَبِکُما تُکَذِبان

(سوره الرحمن)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

سبکی تحمل ناپذیر هستی

شنبه سیزدهم مرداد 1386

گاهی آدم آنقدر سبک می شود که می خواهد به پرواز دربیاید. حس خوبیست سبک بودن؛ در عوض، این باعث می شود که آدمی در هوا معلق بماند. از عمق کَنده شود. از زمین دورتر شود.

مشابه اینها را در کتابی به نام بار هستی خوانده ام. تأثیر شگرفی در فلسفه ذهنی من نسبت به هستی داشت. دوباره خوانی آن را می خواهم شروع کنم. هر بار که می خوانم  -در فواصل زمانی طولانی-  به چیزهای جدیدی می رسم.

 بار هستی اثر میلان کوندرا، را به پیشنهاد یکی از بهترین دوستانم خریدم و همیشه به خاطر این پیشنهاد ممنونش هستم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

جهاز کِشون

سه شنبه نهم مرداد 1386

مثل همه ی مراسم های قدیمی «جهاز کشون» هم کم کم جای خود را به مراسمات رسمی اعیانی می دهد.

قدیمتر این مراسم به این صورت برگزار می شده که قبل از عروسی جهیزیه عروس روی طَبَق هایی به خانه داماد برده می شد و با کمک همه ی مهمانان حاضر که افراد فامیل را شامل می شدند در اتاق عروس و داماد چیده می شد.

ولی امروزه (چند سال اخیر) چند روز قبل از عروسی و گاه اگر داماد خانه ی مستقل داشته باشد، ماهها قبل از عروسی جهیزیه عروس توسط خانواده اش در خانه ی داماد چیده می شود و هنگامی که همه ی کارها تمام شد یک روز به مراسم «جهاز بینی» اختصاص می یابد.

در این روز خانمهای فامیل و دوست و آشنا با لباس های شیک و مجلسی(!) به خانه ی داماد می روند و پس از رقص و پایکوبی، مثل یک نمایشگاه شروع به دیدن می کنند.

هدیه هایی هم از طرف فامیل عروس تحت عنوان «روجهازی» داده می شود.

مدتها بحث درباره ی چیزهایی که دیده اند ادامه دارد تا وقتی که عروسی دیگری به پا شود و خاله زَنَکها سوژه ی جدیدی پیدا کنند!

یکی نیست بگه آخه لوازم شخصی زندگی دو نفر دیدن داره؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

چه اتفاقی دارد می افتد؟

سه شنبه دوم مرداد 1386
اخیراْ به هر در و دیوار و تابلوی اعلاناتی که نگاه می کنی دست کم چند اعلامیه که عکس جوانی زینت آن است می بینی. 

تقریباْ سه هفته پیش بود که آن فاجعه به وقوع پیوست و پنج نفر از همشهریان جوانمان در یک سانحه تصادف جانشان را از دست دادند. دوستانی که برای گردش یک روز تعطیل رفته بودند آستارا. هنگام برگشت در اتوبان اردبیل ـ نمین دچار حادثه شدند.

حدوداْ یک هفته قبل از آن بود که تازه داماد آرزو به دلش ماند و راهی دیار باقی شد.

و می توانم به صراحت بگویم که بعد از آنها دهها اعلامیه از این دست را روی در و دیوار دیده و می بینم.

چه بر سر ما آمده؟ چه اتفاقاتی می افتد؟ اینها می خواهد خبر از چه به ما بدهد؟

کم کم دارم نگران می شوم!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  |