گویی زمان ایستاده است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
معصوم و خودمونی، دلاشون پاک و بی ریا؛ یه جوری باهام حرف می زنن انگار که چند ساله همدیگرو می شناسیم.
یکیشون تاریخ، یکیشونم روانشناسی قبول شده. قبلاً اینجا نیومده بودن، اولین باره که دور از خانواده هاشون هستن. غریبی می کنن. با همدیگه دختر خالن. «مهربان» اسم زادگاهشونه.
همسایه شدیم باهاشون.
یاد شب اولی افتادم که تو خوابگاه بودم. از غصه داشتم دِغ می کردم. وقتی با اینا حرف زدم یاد دوستام افتادم که هم اتاقی بودیم. یادش بخیر اون روزا.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
|
امروز کمبودهای زندگی در شهرستان را حس کردم. وقتی استادمان که دانشجوی دکتری در دانشگاه تهران است و فارغ التحصیل دوره های کارشناسی و کارشناسی ارشد از همان دانشگاه است گفت که استادهای ما طراح سوالات کنکورهای سراسری هستند و شما با خواندن این جزوه ها امیدی به ادامه تحصیل نداشته باشید؛ فهمیدم که ما چقدر از بچه های تهرانی عقب هستیم.
در واقع منابعی که ما برای کنکورهای مقاطع بالاتر دسترسی داریم کامل نیست و هنوزم که هنوزه ما برای تهیه برخی کتابهای لازمه باید سفارش دهیم تا هم ولایتی هایمان از خیابان انقلاب پایتخت تهیه کنند. واقعاٌ جای بسی تأسف است.
امروز در کلاس دیگری فهمیدم که طول عالم 25/365*24*60*60*30000000000 کیلومتر است. استادمان گفت کره زمین که جزو 9 سیاره موجود در منظومه شمسی که آن هم جزو 200 میلیارد منظومه موجود در کهکشان راه شیری که آن هم جزو میلیاردها کهکشان موجود در عالم است؛ ذره ای بیش نیست.
بعد فهمیدم پلوتو که تا امروز فکر می کردیم نهمین سیاره موجود در منظومه شمسی است سیاره نبوده و شاید قمری دور یک سیاره است.
امروز خیلی چیزها یاد گرفتم! ![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
|
شب خیلی عزیزیه. یعنی شبای خیلی عزیزیه. قرآن تو این شبا نازل شده. همون کتابی که تنها راهنمای ما واسه درست زندگی کردنه. همونی که هیچوقت گمراهمون نمی کنه.
پس بشینیم تا صبح دعا کنیم. واسه خودمون. واسه همه ی اونایی که محتاج دعا هستن. واسه همه ی بندگان خدا.
شب عزیزیه.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
|
به نظرم سوء تفاهمی برای برخی از دوستان پیش آمده بود که امیدوارم با توضیح بالا برطرف شود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
|
هیچوقت راضی نبودم گرفتاری و بدبختی دیگران رو ببینم، حتی اونایی که یه موقعی در حقم بدی کردن. ولی به هر حال چه بخوام چه نخوام یکی همینجور شده، اونم از اونایی که تا دلت بخواد دلمو شیکونده. همونی که یه وقتی امثال منو به چشم دختر کوچولویی حقیر می دید. همونی که اون وقتا همیشه فکر می کرد بهترینها رو به دست میاره، واسه همینم هیشکی رو نمی پسندید!
این روزا زیاد یادم می کنه، ازم کمک می خواد، انگار دوروبریاش تنهاش گذاشتن. از گرفتاریاش می گه، دیروز می گفت تا حالا تو زندگی انقدر درگیر نشده بودم. می گفت این فشار زندگی رو تا حالا هیچوقت نداشتم. درد دل می کنه، شایدم یه جور هم صحبتی.
با اینکه خیلی اذیتم کرده ولی همیشه براش یه دوست بودم، یادمه وقتی همه تنهاش می ذاشتن و نیاز به کمک داشت پیشش بودم، شاید چون اون وقتا خودمم تنها بودم. ولی فکر نمی کردم حالا که اون سرش گرمه و دورو برش پر از دوستای رنگارنگه از من یاد کنه.
همیشه خوشبختیه دوستامو خواستم. امیدوارم مشکلات اینم حل بشه، هر چند که بندگان خدا هیچوقت راضی نمی شن و فکر می کنن بهتر از اینها گیرشون میاد!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
|