تبليغاتX
دوزخ اما سرد

پایان تراژدی تنهایی

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
دیشب که داشتم میومدم خونه سه تا سایه داشتن باهام میومدن. یکیشون بلندتر و پررنگتر از دوتای دیگه بود. حس کردم اون سایه خداست که داره بالای سرم میاد. دوتای دیگه هم فرشته هاشن که همیشه مواظبمونن.

پس من تنها نیستم. حال خوبی داشتم وقتی می دیدم چهارتایی داریم با هم میریم خونه!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

تولدم مبارک

جمعه دهم اسفند 1386
دست مامان و بابا - آبجی بزرگه و آبجی زاده کوچولو - داداشی و آبجی کوچیکه و ندا جون درد نکنه.

خیلی زحمت کشیدن. از سارا جون و غزال جونم خیلی ممنونم که به یادم بودن.

خیلی خیلی خوش گذشت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  | 

خدایا...

جمعه سوم اسفند 1386

خدایا به داده ات، نداده ات، گرفته ات شکر.

داده ات رحمت

                   نداده ات حکمت

                                       گرفته ات امتحان است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  |