جنگل های شمال ایران

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
|

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
|
آدما آدمو تنها می ذارن!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
|
امروز درختهای شهرمان جشن گرده افشانی گرفته بودند. همه شهر پر بود از دانه های گرده که با باد این طرف و آن طرف می رفتند. درختان در جشن بهاریشان شادمانه می رقصیدند.
اما...
اما آنها نمی دانستند که امروز سپیده به شادی آنها شاد نشد و در جشن آنها سهیم نبود. سپیده در سوگ فقدان پدرش ماتم زده بود. پدرش همه ی وابستگی اش بود.
او امروز حتی با دیدن همه ی دوستانش خوشحال نشد، بلکه با تک تک آنها گریست و غمش را با آنها شریک شد.
امروز روز ماتم بود و ما با دلی غمین و چشمانی اشکبار سپیده را با تنهائیش تنها گذاشتیم.
.
.
.
خدایش بیامرزد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط میترا
|