تبليغاتX
دوزخ اما سرد - رسم زمونه

رسم زمونه

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

امروز درختهای شهرمان جشن گرده افشانی گرفته بودند. همه شهر پر بود از دانه های گرده که با باد این طرف و آن طرف می رفتند. درختان در جشن بهاریشان شادمانه می رقصیدند.

اما...

اما آنها نمی دانستند که امروز سپیده به شادی آنها شاد نشد و در جشن آنها سهیم نبود. سپیده در سوگ فقدان پدرش ماتم زده بود. پدرش همه ی وابستگی اش بود.

او امروز حتی با دیدن همه ی دوستانش خوشحال نشد، بلکه با تک تک آنها گریست و غمش را با آنها شریک شد.

امروز روز ماتم بود و ما با دلی غمین و چشمانی اشکبار سپیده را با تنهائیش تنها گذاشتیم.

.

.

.

خدایش بیامرزد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط میترا  |